سکوت را دوست دارم بخاطرابهت بي پايانش... فرياد را ميپرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصيانش.. فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلک کجمدار... پائيز را مي پرستم بخاطر عدم احتياج عدم اعتنايش به بهار..... آفتاب را دوست دارم بخاطروسعت روحش.. که شب ناپديد مي شود تا ماه فراموش کند حقيقت تلخي را که از او نور ميگيرد زندگي:ايده ال من است ومن آن راتقديس ميکنم به خاطر اينکه روزي هزار بار نابودش مي کنند اما هرگز نمي ميرد شراب را دوست دارم چون رنگ خونه . خون را دوست دارم چون در رگ جاریست . رگ را دوست دارم چون به قلب راه داره . قلب را دوست دارم چون جایگاه توست زندگی قشنگه اگه برای تو باشه ……..مرگ قشنگه اگه برای تو باشه …….دلتنگی قشنگه اگه به خاطر تو باشه…… من قشنگم اگه با تو باشم ……. اما تو هر جور باشی قشنگی تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست saly0071 ولی ....... یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد**** طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم بچه بودم ... نقاشی که می کشیدم... چند تا مثلث می کشیدم که کوه بود... نمی دونستم کوه قله داره ... فقط می دونستم باید شبیه مثلث باشه تا کوه باشه ... یه دایره .. با چند تا خط اطرافش میشد خورشید.. نمی دونستم اون خطها یعنی اشعه های خورشید... فکرمی کردم یه دایره زرد با چندتا خط باید باشه تا بشه خورشید... یه مربع میشد خونه... به همین سادگی... فقط کافی بود مثلث و دایره ومربع کشیدن بلد باشی ... کاش هنوز بچه بودم ونقاشی میکشیدم... آخه تازه یادگرفتم چطور رنگ شادی روازآسمون بگیرم... چطور رنگ غم روبه خونه ای که ویرون شده بزنم... کاش هنوز بچه بودم ... کاش هنوزعشقم فقط کشیدن نقاشی های سه گوش و چهارگوش بود... saly0071 تکاپوی زمان مرا به خود آورد خانه ساکت بود ثانیه ها ــ تیک تاک تیک تاک ــ گوش شنوا را کر می کنند آه تو هنوز در خوابی ببین مرد بلند آسمانی زد بر سر بی زبانی آه سرم ! ثانیه ها می گذرند سر مهربانی را شکستند ، خنجر نارفیقی را از پشت بستند بلند شو مردم در هیاهوی زمان کینه خیرات می کنند تو هنوز در خوابی ؟ کور شدیم لال شدیم این همه ظلم این همه درد ولی نه! این همه آسانتر از تحمل یک رویا ست این همه آسانتر از تحمل ثانیه هاست گل به ریشه دل سپرد اما ... اما تو که هنوز در خوابی حرف دل شکسته و جور و ستم نقل همه دل ها شد وای کینه و حسرت دلگرمی همه دلها شد؟ اما اما... تو... تو هنوز... آه سرم... ثانیه ها ثانیه ها saly0071 من صالح مهربان در مستی نمی خواهم من خود هوشیارم را دوست دارم صالح غمهای تو بس کوچک است آنچه در می خانه گم میشود غم نیست شده چند بار شدم شرمنده شرمنده از صالح در مستانگی شاید الان می فهمم عاقبتش پس از چند تصادف و گریز از مرگ من صالح هوشیار را می خواهم از صالح مستانه بیزارم چون در مستی ما خود نیستیم آن خودی که باعث افتخار است نیستیم شاید در آن لحظه ندانم که چطور خوی انسانی خود دادم به باد شاید اصلا من ندانم آن زمان خوب و بد . زیبا و زشتی ها را حال میفهمم چرا حرام نمودی بر ما شراب حال میدانم چرا بر حذر میداری ما را از آن من صالح هوشیار را می خواهم از صالح مستانه بیزارم saly0071 saly0071 يكي بود, يكي نبود. پـير مردي بود به نام عمو نوروز كه هـر سال روز اول بهار با كلاه نمدي, زلف و ريش حنا بسته, كمرچين قدك آبي, شال خليل خاني, شلوار قصب و گيوه تخت نازك از كوه راه مي افتاد و عصا به دست مي آمد به سمت دروازه شهر. ر بـيـرون از دروازه شهـر پـيرزني زندگي مي كرد كه دلباخته عمو نوروز بود و روز اول هـر بهار, صبح زود پا مي شد, جايش را جمع مي كرد و بعد از خانه تكاني و آب و جاروي حياط, خودش را حسابي تر و تميز مي كرد. به سر و دست و پايش حناي مفصلي مي گذاشت و هفت قلم, از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرايش مي كرد. يل ترمه و تـنبان قرمز و شليـته پـرچـين مي پوشيد و مشك و عنبر به سر و صورت و گيسش مي زد و فرشش را مي آورد مي انداخت رو ايوان, جلو حوضچه فواره دار رو به روي باغچه اش كه پر بود از همه جور درخت ميوه پر شكوفه و گل رنگارنگ بهاري و در يك سيني قشنگ و پاكيزه سير, سركه, سماق, سنجد, سيب, سبزي, و سمنو مي چيد و در يك سيني ديگر هفت جور ميوه خشك و نقل و نبات مي ريخت. بعد منقل را آتـش مي كرد و مي رفت قليان مي آورد مي گذاشت دم دستـش. اما, سر قليان آتـش نمي گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز مي نشست. ر چندان طول نمي كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين مي شد و يواش يواش خواب به سراغش مي آمد و كم كم خرناسش مي رفت به هوا. ر در اين بين عمو نوروز از راه مي رسيد و دلش نمي آمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه مي چـيد رو سينه او مي گذاشت و مي نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمي داشت مي گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف مي كرد؛ يك پاره اش را با قندآب مي خورد. آتـش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زير خاكستر؛ روي پـيرزن را مي بوسيد و پا مي شد راه مي افتاد. ر آفتاب يواش يواش تو ايوان پهـن مي شد و پـيرزن بيدار مي شد. اول چيزي دستگيرش نمي شد. اما يك خرده كه چشمش را باز مي كرد مي ديد اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتـش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتـش ها رفته اند زير خاكستر, لپش هم تر است. آن وقت مي فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند. ر پـير زن خيلي غصه مي خورد كه چرا بعد از آن همه زحمتي كه براي ديدن عمو نوروز كشيده, درست همان موقعي كه بايد بيدار مي ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببيند و هـر روز پيش اين و آن درد دل مي كرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمو نوروز را ببيند؛ تا يك روزي كسي به او گـفت چاره اي ندارد جز يك دفعه ديگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر كوه راه بيفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به ديدارش روشن كند. ر پير زن هم قبول كرد. اما هيچ كس نمي داند كه سال ديگر پيرزن توانست عمو نوروز را ببيند يا نه. چون بعضي ها مي گويند اگر اين ها همديگر را ببينند دنيا به آخر مي رسد و از آنجا كه دنيا هنوز به آخر نرسيده پيرزن و عمو نوروز همديگر را نديده اند. ر
دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی...
دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی...
حتی اگه بره و همه چیز رو با خودش ببره.
حتی اگر از اون فقط گریه های شبونه بمونه و عطر آخرین نگاهش...
حتی اگه بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهایی تکیه کنه ...
هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسی از کنارت رد میشه که بوی عطرش رو میده چه حالی میشی؟
برمیگردی و به اون رهگذر نگاه میکنی تا مطمئن شی خودش نبوده...
هر چي مهربونتر باشي بيشتر بهت ظلم ميکنن! هر چي صادق تر باشي بيشتر بهت دروغ ميگن!! هر چي دلسوزتر باشي بيشتر سرت کلاه ميذارن!!! هر چي قلبتو آسونتر در اختيار بذاري راحت تر لهش ميکنن!!!! هر چي آرومتر باشي فکر ميکنن آدم ضعيفي هستي!!!!! هر چي بيشتر به فکر ديگران باشي بيشتر حقتو ميخورن!!!!!! هر چي خودتو خاکي تر نشون بدي واست کمتر ارزش قائلن ! .. معلوم نيست تو اين دنياي بزرگ چي كار كنيم كه همه از همديگه خوششون بياد !! . معلوم نيست
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت
13:37 توسط صالح| |
روزي از عشق خودم را حلق آويز مي كنم و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم هميشه در كنارت خواهم بود
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت
18:38 توسط صالح| |
باشه....
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت
20:27 توسط صالح| |
دیدی تا حالا اگه کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاد اذیتش کنی...
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت
19:6 توسط صالح| |
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت
18:15 توسط صالح| |
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت
13:1 توسط صالح| |
آرزو در عالم هوشیاری مستانگیست آرزو در عالم مستانگی هوشیاریست
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت
15:13 توسط صالح| |
نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت
16:26 توسط صالح| |
وقتی خوب فکر میکنم میبینم ما آدما چقدر پررو هستیم همه کاری میکنیم تا برامون یه مشکل پیش میاد مومن میشیم و دست به دامن خدا میشیم . چرا؟
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت
14:9 توسط صالح| |
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت
22:37 توسط صالح| |

